سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت

فرهادترين فرهادم اي شيرينم...
از چشمان تو
لذتبخش است
گویی
تیلهای
از چشمم به دلم میافتد
بانو
با مردی که تیلههای
بسیار دارد
میآیی؟
سلام.....
سلام عزيز دلم
حالت
خوبه؟ خوشي؟ سلامتي؟عيدت مبارك! عيدي هم كه بهت ندادم! ببخشيد در كل!! تو
اين يه ساله خيلي بهت زحمت دادم! خيلي اذيتت كردم! اينم روش!
ميدونم
مي فهمي چي ميگم! ميدونم قبل ازينكه حتي اولين كلمه رو تايپ كنم ميدونستي
كه اينو برات مي نويسم! ميدونستي ميدمش به خودت! مي دونستي كه لازم نيست
بين من و تو حرفي رد و بدل بشه تا حال هم ديگه رو بفهميم! مي دونستي كه
تمام وقت من دارم به تو فك مي كنم و تو به من!همه ي اينا رو ميدونستي!
حالا
مي خوام تشكر كنم ازت، به خاطر همه چي، به خاطر اينكه يه سال آزگار توي
تمام شرايط خوب و بد با من بودي، با بداخلاقيام ساختي با دمدمي مزاجيام با
لجبازيام با قهرام با كينه هام با دشمنيام با......
ممنونم ازت! ازينكه گذاشتي حرفمو بزنم بدون اينكه داد بكشي يا اخم كني يا قهر كني يا بخواي به صراط مستقيم هدايتم كني و كلي "يا" هاي ديگه كه اگه بخوام همه شونو بنويسم كامپيوتر هنگ ميكنه!
اون جمله ي كليشه اي رو لازم نيست بنويسم تا بفهميش، ميدونم كه ننوشته دركش كردي، بهتر از تك تك ذرات عالم.
ميدونم كه خبر داري، اما اينا تو دلم سنگيني مي كنه و تا وقتي بهت نگفتمش همينجوري رو دلم مي مونه! بذار بگم!
از
خودم خجالت ميكشم عزيز دلم! كاش اينجوري نبودم! خجالت مي كشم وقتي كه فكر
مي كنم چي بودم و چي شدم! از بي خيال بودنم بعضي وقتا دلم ميگيره! ميدوني
چي ميگم؟
خجالت ميكشم وقتي كه مي بينم مامان بابام چه فكري در موردم مي كنن و خود واقعيم چيم! گاهي وقتا به خاطر موذي بودنم خودم از خودم بدم مياد! وقتي كه بابا ميگه خوشحالم راه خودتو با درس خوندن پيدا كردي و من تو دلم بهش مي خندم... فك ميكنم كه چرا من بايد انقد عوض شده باشم؟ چرا؟ كلي نقشه ريخته بودم بابا! المپياد...حقوق... وکالت... چي شد اون همه اميد و آرزو؟چي شد پس؟ كجا رفت؟؟ نكنه همين دور و برا قايم شده ؟ كجاس؟ كوش؟ چرا هر چي مي گردم پيداش نمي كنم؟ چرا؟ ميگردم؟ واقعا دارم مي گردم؟
چرا
من انقد بدم مياد از اينكه اسم مدرسه مو بگم؟چرا؟ چرا پس بقيه ي هم مدرسه
ايام بدشون نمياد؟ چون كه نمي خوام مردم فك كنن دارم پز ميدم،نميخوام
مغرور باشم؟ خودمونو گول نزنيم،يه جورايي افت داره برام! انگار از جنس
اينجا و آدماي اينجا نيستم،حداقل ديگه نيستم! از كي تا حالا؟ بماند!
حوصله تو سر بردم عزيز دلم نه؟چرا شكايت نمي كني؟ از بس كه خوبي! ميدونم!كادو ازين بي مزه تر؟ بازم ببخشيد!
دلم گرفته عزيز دلم،چرا اينجوري شده؟ چرا؟اينجوري نبود،يا بود؟ از خود پرستا بدم مياد! نمي تونم جلوي خودمو بگيرم،دست خودم نيست! يادته؟؟ "من هيچوقت...هيچوقت..." بقيه شو نميگم كه فقط خودم و خودت بفهميم جريان چيه! به هيچكس نمي گيم! يه راز! اينو كه دارم مي نويسم برات،حالم همينجوري بدتر و بدتر ميشه!! لعنتي!چه مرگمه؟ خيلي تنهام! كاش مي تونستم تو بغلت گريه كنم! يه گريه ي سير،به اندازه ي همه ي آغوشايي كه ازم دريغ كردن! به اندازه ي فرق ظاهر و باطن همه ي آدمايي كه وقتي ديدنم تو صورتشون يه لبخند كاشتن و تو باطنشون... نميدونم، حلواي شب هفتمو خوردن لابد.
چقد بخيل! د آخه آشغال تو اگه نبخشيدي ميتونستي رك و راست بگي نبخشيدم! ياد يه شعر زا مارتيك افتادم. واي... حالم بدتر شد!
بغلم
كن عزيز دلم! خواهش مي كنم! التماست مي كنم كه حداقل تو جاي رحمان رحيم
رو پر كني! جايي كه خيلي وقته خالي مونده! ياد سمفوني مردگان
افتادم...«تو مسيح مني» ... حالا مسيح من كجاس؟ .....هوم
هديه ي جالبي نبود،شايد غم انگيز ترين تبريك تولد تو تمام دنيا.... اما بهتر از الكي خوش بودنه ديگه! مگه نه؟ راستي! اولين نامه ي عاشقانه ي عمرم بود! كاش آخريش هم باشه!
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را برجای ،
چیزی به جای بنماندم...! (احمد شاملو)

گل پامچال گل پامچال بیرون بیا بیرون بیا فصل بهاره عزیز موقع کاره
شکوفانه شکوفانه غنچه وا شده غنچه واشده بلبل سر داره عزیز موقع کاره
امشب همه غمهاي عالم را خبر کن!
بنشين و با من گريه سر کن، گريه سر کن
اي ميهن ، اي انبوه اندوهان ديرين
اي چون دل من ، اي خموش گريه آگين
در پرده هاي اشک پنهان ،کرده بالين
اي ميهن ،اي داد
از آشيانت بوي خون مي آورد باد
بربال سرخ کشکرت پيغام شومي است
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
اي ميهن ، اي غم
چنگ هزار آواي بارانهاي ماتم
در سايه افکند کدامين ناربن
ريخت خون از گلوي مرغ عاشق؟
مرغي که مي خواند مرغي که مي خواست پرواز باشد …
اي ميهن ،اي پير
بالنده ي افتاده، آزاد زمينگير!
خون مي چکد اينجا هنوز از زخم ديرين تبرها .
اي ميهن!
در اينجا سينه ي من چون تو زخمي است .
در اينجا، دمادم دارکوبي بر درخت پير مي کوبد،
دمادم
اینم فایل این شعر با صدا و اجرای استاد مشکاتیان
شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچلهها خبر فصل بهارو میدادن
عشق آواز نداشت
دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز توی ابرا، سوی جنگلهای دور
دیگه رفته از خیال اون پرندهی صبور
اما لحظهای رسید، لحظهی پریدن و رها شدن میون بیم و امید
لحظهای که پرگرفت، بغض دیوارو شکست.
نقش آسمون صاف میون چشاش نشست.
مرغ خسته پرکشید و افق روشنو دید.
تو هوای تازهی دشت به ستارهها رسید.
لحظهای پاک بزرگ دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.