تبليغاتX
دیوانه وار عاشق شوید

سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .
با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !
تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .
مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است
اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي
ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !
راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام
بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !
بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت


برچسب‌ها: بوسه‌های بیهوده
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 23:38 توسط وارسته |


بگذار که تنها باشم


نه صدای دروازه را می خواهم


نه ریزش موسیقی قدمهای تو را


از من دور شو، محبوبم


که من غرق شعری هستم


مقدس تر از افسون چشمان تو!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 8:48 توسط وارسته |


بيهوده‌است

جلو نمي‌رويم

دور خود مي‌چرخيم
......
اين را عقربه‌هاي ساعت هم تأييد مي‌كنند...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 12:38 توسط وارسته |


تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی 
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه قدر زود دیر می شود

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 17:12 توسط وارسته |




قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم !




مرحوم حسين پناهي ميگفت:
بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت !
.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:31 توسط وارسته |

همینی را که هستی دوست دارم ، وگرنه از این بهتر بودن را همه دوست دارند ... .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 15:44 توسط وارسته |

فرهادترين فرهادم اي شيرينم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 11:14 توسط وارسته |

جای مردان سياست، بنشانيد درخت که هوا تازه شود

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 21:58 توسط وارسته |

چقدر دزدیدن نگاه

از چشمان تو

لذت‌بخش است

گویی

تیله‌ای

از چشمم به دلم می‌افتد

 

بانو

با مردی که تیله‌های

بسیار دارد

می‌آیی؟

+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 23:9 توسط وارسته |

بعد از یه خواب نسبتا عمیق تابستونی با دستانی خالی تر از همیشه برگشتم.

سلام.....

+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 13:25 توسط وارسته |

زندگي هاي بي خاصيت را دوست دارم؛ زندگي هاي الكي، زندگي هاي بيدار شوي هيچ كاري براي انجام دادن نداشته باشي؛ زندگي هاي دو تا نون هم براي ما بگير نون نداريم؛ زندگي هاي ساعت ها خيره شدن به دور بي آنكه چيزي در ميانه باشد؛ خيره شده اي چون خوابت نمي آيد؛ زندگي هاي که غم سنگين ات تلخي ساقه ي علفي باشد، دغدغه ات جام جهاني باشد مثلا، آنهايي كه بهشت خدا را با آن همه دار و درخت و حوري و غلمان و شير و عسل مسخره مي كنند نمي دانند ‌آخرين درجه ي لذت همين زندگي بي خاصيت است. يارب اين همه خاصيت كه سپردي به منش مي سپارم به تو كه خدايي ديگه تحمل ندارم
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 18:30 توسط وارسته |

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود
تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود

                                                        رسم عاشق کشی و شیوۀ شهر آشوبی
                                                        جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق ، سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود

                                                        گرچه می گفت که زارت بکشم ، می دیدم
                                                        که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره بر افروخته بود

                                                         دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
                                                         الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

                                                        گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
                                                        یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:18 توسط وارسته |

تولدم مبارکککککککککککککککککک
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:7 توسط وارسته |

 

سلام عزيز دلم

حالت خوبه؟ خوشي؟ سلامتي؟عيدت مبارك! عيدي هم كه بهت ندادم! ببخشيد در كل!! تو اين يه ساله خيلي بهت زحمت دادم! خيلي اذيتت كردم! اينم روش!
ميدونم مي فهمي چي ميگم! ميدونم قبل ازينكه حتي اولين كلمه رو تايپ كنم ميدونستي كه اينو برات مي نويسم!‌ ميدونستي ميدمش به خودت!‌ مي دونستي كه لازم نيست بين من و تو حرفي رد و بدل بشه تا حال هم ديگه رو بفهميم! مي دونستي كه تمام وقت من دارم به تو فك مي كنم و تو به من!‌همه ي اينا رو ميدونستي!
حالا مي خوام تشكر كنم ازت،‌ به خاطر همه چي،‌ به خاطر اينكه يه سال آزگار توي تمام شرايط خوب و بد با من بودي، با بداخلاقيام ساختي با دمدمي مزاجيام با لجبازيام با قهرام با كينه هام با دشمنيام با......

ممنونم ازت! ازينكه گذاشتي حرفمو بزنم بدون اينكه داد بكشي يا اخم كني يا قهر كني يا بخواي به صراط مستقيم هدايتم كني و كلي "يا" هاي ديگه كه اگه بخوام همه شونو بنويسم كامپيوتر هنگ ميكنه!

اون جمله ي كليشه اي رو لازم نيست  بنويسم تا بفهميش،‌ ميدونم كه ننوشته دركش كردي، بهتر از تك تك ذرات عالم.

ميدونم كه خبر داري، اما اينا تو دلم سنگيني مي كنه و تا وقتي بهت نگفتمش همينجوري رو دلم مي مونه! بذار بگم!
از خودم خجالت ميكشم عزيز دلم! كاش اينجوري نبودم!‌ خجالت مي كشم وقتي كه فكر مي كنم چي بودم و چي شدم! از بي خيال بودنم بعضي وقتا دلم ميگيره!‌ ميدوني چي ميگم؟‌

خجالت ميكشم وقتي كه مي بينم مامان بابام چه فكري در موردم مي كنن و خود واقعيم چيم! گاهي وقتا به خاطر موذي بودنم خودم از خودم بدم مياد! وقتي كه بابا ميگه خوشحالم راه خودتو با درس خوندن پيدا كردي و من تو دلم بهش مي خندم... فك ميكنم كه چرا من بايد انقد عوض شده باشم؟ چرا؟ كلي نقشه ريخته بودم بابا! المپياد...حقوق... وکالت... چي شد اون همه اميد و آرزو؟‌چي شد پس؟ كجا رفت؟؟ نكنه همين دور و برا قايم شده ؟‌ كجاس؟ كوش؟‌ چرا هر چي مي گردم پيداش نمي كنم؟ چرا؟ ميگردم؟‌ واقعا دارم مي گردم؟‌

چرا من انقد بدم مياد از اينكه اسم مدرسه مو بگم؟‌چرا؟ چرا پس بقيه ي هم مدرسه ايام بدشون نمياد؟ چون كه نمي خوام مردم فك كنن دارم پز ميدم،‌نميخوام مغرور باشم؟‌ خودمونو گول نزنيم،‌يه جورايي افت داره برام‌! انگار از جنس اينجا و آدماي اينجا نيستم،‌حداقل ديگه نيستم!‌ از كي تا حالا؟‌ بماند!
حوصله تو سر بردم عزيز دلم نه؟‌چرا شكايت نمي كني؟ از بس كه خوبي! ميدونم!‌كادو ازين بي مزه تر؟ بازم ببخشيد!

دلم گرفته عزيز دلم،‌چرا اينجوري شده؟‌ چرا؟‌اينجوري نبود،‌يا بود؟‌ از خود پرستا بدم مياد!‌ نمي تونم جلوي خودمو بگيرم،‌دست خودم نيست! يادته؟؟ "من هيچوقت...هيچوقت..."‌ بقيه شو نميگم كه فقط خودم و خودت بفهميم جريان چيه!‌ به هيچكس نمي گيم! يه راز!‌ اينو كه دارم مي نويسم برات،‌حالم همينجوري بدتر و بدتر ميشه!!‌ لعنتي!‌چه مرگمه؟‌ خيلي تنهام!‌ كاش مي تونستم تو بغلت گريه كنم!‌ يه گريه ي سير،‌به اندازه ي همه ي آغوشايي كه ازم دريغ كردن!‌ به اندازه ي فرق ظاهر و باطن همه ي آدمايي كه وقتي ديدنم تو صورتشون يه لبخند كاشتن و تو باطنشون... نميدونم،‌ حلواي شب هفتمو خوردن لابد.

چقد بخيل! د آخه آشغال تو اگه نبخشيدي ميتونستي رك و راست بگي نبخشيدم! ياد يه شعر زا مارتيك افتادم. واي... حالم بدتر شد!
بغلم كن عزيز دلم!‌ خواهش مي كنم!‌ التماست مي كنم كه حداقل تو جاي رحمان رحيم رو پر كني!‌ جايي كه خيلي وقته خالي مونده! ياد سمفوني مردگان افتادم...«تو مسيح مني» ... حالا مسيح من كجاس؟ .....هوم

 

هديه ي جالبي نبود،‌شايد غم انگيز ترين تبريك تولد تو تمام دنيا.... اما بهتر از الكي خوش بودنه ديگه! مگه نه؟ راستي! اولين نامه ي عاشقانه ي عمرم بود! كاش آخريش هم باشه!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:5 توسط وارسته |

هوا را مصرف کردم

           اقیانوس را مصرف کردم

                                      سیاره را مصرف کردم

                                                             خدا را مصرف کردم

                                                            و لعنت شدن را برجای ،

                                                            چیزی به جای بنماندم...! (احمد شاملو)

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 2:9 توسط وارسته |

گل پامچال گل پامچال بیرون بیا بیرون بیا فصل بهاره عزیز موقع کاره

شکوفانه شکوفانه غنچه وا شده غنچه واشده بلبل سر داره عزیز موقع کاره
بیا بریم نغمه بخوانیم دانه بنشانیم موقع کاره
بیا بریم نغمه بخوانیم دانه بنشانیم فصل بهاره
شب مهتاب شب مهتاب آیم و آیم ، آیم وآیم ای جان دلبر
عزیزم ای جان دلبر
به قربونت ، چشم حیرونت چشم حیرونت نازنین دلبر
عزیزم ای جان دلبر
بیا بریم نغمه بخوانیم دانه بنشانیم موقع کاره
بیا بریم نغمه بخوانیم دانه بنشانیم فصل بهاره


لینک دانلود:  بيژن بيژنی - گل پامچال
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 12:43 توسط وارسته |

این هم لینک دانلود آهنگ زیبای عاشق با صدای امیر حسین مدرس که دوستان تقاضا کرده بودن ببخشید که یکم دیر شد.

Amir Hossein Modarres - Ashegh.mp3

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 20:2 توسط وارسته |

 

امشب همه غمهاي عالم را خبر کن!
بنشين و با من گريه سر کن، گريه سر کن
اي ميهن ، اي انبوه اندوهان ديرين
اي چون دل من ، اي خموش گريه آگين
در پرده هاي اشک پنهان ،کرده بالين
اي ميهن ،اي داد
از آشيانت بوي خون مي آورد باد
بربال سرخ کشکرت پيغام شومي است
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
اي ميهن ، اي غم
چنگ هزار آواي بارانهاي ماتم
در سايه افکند کدامين ناربن
ريخت خون از گلوي مرغ عاشق؟
مرغي که مي خواند مرغي که مي خواست پرواز باشد …
اي ميهن ،اي پير
بالنده ي افتاده، آزاد زمينگير!
خون مي چکد اينجا هنوز از زخم ديرين تبرها .
اي ميهن!
در اينجا سينه ي من چون تو زخمي است .
در اينجا، دمادم دارکوبي بر درخت پير مي کوبد،
دمادم

اینم فایل این شعر با صدا و اجرای استاد مشکاتیان 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 13:2 توسط وارسته |

وقتی که دستای باد، قفس مرغ گرفتارو شکست

شوق پروازو نداشت

وقتی که چلچله‌ها خبر فصل بهارو می‌دادن

عشق آواز نداشت

دیگه آسمون براش فرقی با قفس نداشت

واسه پرواز بلند تو پرش هوس نداشت

شوق پرواز توی ابرا، سوی جنگلهای دور

دیگه رفته از خیال اون پرنده‌ی صبور

اما لحظه‌ای رسید، لحظه‌ی پریدن و رها شدن میون بیم و امید

لحظه‌ای که پرگرفت، بغض دیوارو شکست.

نقش آسمون صاف میون چشاش نشست.

مرغ خسته پرکشید و افق روشنو دید.

تو هوای تازه‌ی دشت به ستاره‌ها رسید.

لحظه‌ای پاک بزرگ دل به دریا زد و رفت

با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 19:36 توسط وارسته |

بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساخته گی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:40 توسط وارسته |